"دوس جــــون"
شاد بودن بزرگترین انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت.
گفت دعا کنی، به نفرینی می رود؛ خبر به دور ترین نقطه جهان برسد نخواست او به منِ خسته ـ بیگمان ـ برسد دنيا را بغل گرفتيم، گفتند امن است، هيچ کاري با ما ندارد! خوابمان برد، بيدار شديم ، ديديم آبستن تمام دردهايش شده ايم حسین هنوز مظلوم است چون وقتی محرم میآید ... ... صاحب بزرگترین بنگاه ملک و ماشین شهر، يك ماه تکیه راه میاندازد و خودش در روز تاسوعا سر مردم گل میمالد و ۱۱ ماه هم سرشان شیره! زورگیری ...! چون وقتی محرم میآید... فرشید؛ پوسترهای گلزار و مهناز افشار را از بساطش جمع میکند و آخرین ورژن! پوسترهای علیاکبر (ع) و حضرت عباس (ع) را در بساطش پهن ...! چون وقتی محرم میآید... آقای مایه دار؛ تا پایان اربعین تمام پاساژش را سیاه میکند و تا آخر سال هم مشتریهایش را ! چون وقتی محرم میآید... سیامک چشم چران! که پاتوقش همیشة خدا نزدیک مدارس دخترانه است در دستههاي عزاداری اسفند دود میکند! مداح معروف شهر بابت ۷ ساعت مداحی حقوق 250 روز یک کارگر را میگیرد! هم با اضافه کردن آب شیرشان را میدوشد! به جای آنکه ما بر مصیبت مولا بگرییم، مولا بر مصیبت ما میگرید! شروع میکنند و بعد از آن با انرژی و فلوت! سینه میزنند و گریه میکنند ! کل یوم عاشورا (یعنی...۱۰ روز و شب ...غم گریه) چون وقتی خورشید عصر عاشورا غروب کرد لاینل واترمن داستان آهنگری را میگوید که پس از گذران جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیاش چیزی درست به نظر نمیآمد حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد. درست بعد از این که تصمیم گرفتهای مرد خدا ترسی بشوی، زندگیات بدتر شده. نمیخواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده. است. اما نمیخواست دوستش را بیپاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که میخواست یافت. این پاسخ آهنگر بود: اول تکهی فولاد را به اندازهی جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم تا این که فولاد شکلی را بگیرد که میخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو میکنم و تمام این کارگاه را بخار آب میگیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج می برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست. تمامش را ترک میاندازد. میدانم که از این فولاد هرگز تیغهی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد. گاهی به شدت احساس سرما میکنم، انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج میبرد. اما تنها چیزی که میخواهم این است: خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو میخواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که میپسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بیفایده پرتاب نکن . در مراسم توديع پدر پابلو، کشيشي که 30 سال در کليساي شهر کوچکي خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از يکي از سياستمداران اهل محل براي سخنراني دعوت شده بود . در روز موعود، مهمان سياستمدار تاخير داشت و بنابرين کشيش تصميم گرفت کمي براي مستمعين صحبت کند. انگار همين ديروز بود. هر گناه ديگري که تصور کنيد اعتراف کرد . ولي با گذشت زمان و آشنايي با بقيه اهل محل دريافتم که در اشتباه بودهام و اين شهر مردمي نيک دارد . در ابتدا از اينکه تاخير داشت عذر خواهي کرد و سپس گفت که به ياد دارد که زمانيکه پدر پابلو وارد شهر شد، او اولين کسي بود که براي اعتراف مراجعه کرد. كاریكاتوریست و طنزنویس آمریكایى در سال ١٨٨٩ در ایندیانا متولد شد و در سال ١٩٦٦از جهان رفت. دان هرالد داراى تألیفات زیادى است؛ اما قطعه كوتاهش "اگر عمردوباره داشتم..." او را در جهان معروف كرد: البته آب ریخته را نتوان به كوزه بازگرداند، اما قانونى هم تدوین نشده كه فكرش را منع كرده باشد. در لغت نامه ی دهخدا زیر عنوان «پانته آ» بر اساس روایت «گزنفون» آمده است که هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به کورش بزرگ عرضه می کردند. همسرش به نام « آبراداتاس» برای مأموریتی از جانب شاه خویش رفته بود . چون وصف زیبایی پانته آ را به کورش گفتند ، کورش درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بازستاند. که حداقل فقط یک بار زن را ببیند، از ترس اینکه به او دل ببازد، نپذیرفت. پس او را تا باز آمدن همسرش به یکی از نگاهبان به نام «آراسپ» سپرد . اما اراسپ خود عاشق پانته آ گشت و خواست از او کام بگیرد، بناچار پانته آ از کورش کمک خواست.. در ازای از طرف کوروش به دنبال آبراداتاس رفت تا او را به سوی ایران فرا بخواند. هنگامی که آبرداتاس به ایران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند. او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: «سوگند به عشقی که میان من و توست، کوروش به واسطه جوانمردی که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند ونیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم.» کوروش به ندیمان پانته آ سفارش کرد تا مراقب باشند که خود را نکشد، اما پانته آ در یک لحظه از غفلت ندیمان استفاده کرد و با خنجری که به همراه داشت، سینه ی خود را درید و در کنار جسد همسر به خاک افتاد و ندیمه نیز از ترس کورش و غفلتی که کرده بود ، خود را کشت. دقت کنید دو جنازه ی زن می بینید و یک مرد و باقی داستان که در تابلو مشخص است. کاش از این داستان های غنی و اصیل ایرانی فیلم هایی ساخته میشد تا فرزندان کوروش، منش و خوی اصیل ایرانی را بیاموزند. به شکلات کشی یه گازی میزنی و مثل تمام سالهایی که تا به حال تو این عمر گره خورده کش اومدن کش می آد و رشته ی بودنش هر چی بیشتر کش می آد نازک تر و سست تر می شه .سر این کلاف کش اومده رو گازی می زنی و تکفیر می کنی بودنت رو تو این کشمکش . لبات رو با زبونت پاک میکنی و شیرینیی که لبهات رو پو شانده مثل شیرینی قصه ی زندگیت همراه با 1 من آب دهان می بلعی و کامت رو شیرینتر میکنی ، انقدر که تو گلوت گیر کنه و ب......خواد خفت کنه .استکان چای رو بر میداری و این بار لبهات رو با تلخی چای آغشته میکنی ، بیچاره این زبون زبون بسته که حسابی تضاد مزه ها منقلبش کرده رو فشاری میدی و چای رو هورت میکشی و تازه میفهمی چیزی که هورت کشیدی بالا چیزی جز دردات نبوده که برای فراموش کردنش کلی تلخی رو تحمل کردی ، حالا تلخیش به کنار این داغ بودنش که تا قلب بینوات رو می سوزونه و وقتی سوزش رو تو دهنت نمی تونی تحمل کنی نا خودآگاه قورتش میدی و این آتش رو می ریزیش تو خودت تا حداقل دردش رو اون تو گم کنی ، دهنت حسابی سوخته از این داغی، بازش میکنی و شروع می کنی به فوت کردن تا اون سوزشی رو که دهنت رو به درد آورده تسکین بدی بی بهره از این فوت می مونی و سوختگی تا عمق روحت رو گرفته و تو تار و پودت رخنه کرده و هیچ فوتی اون رو تسکین نمیده و تو تنفیرش میکنی و اون هم تشدید میشه من(( دوشیزه مکرمه)) هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود. من(( مرحومه مغفوره)) هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم . من ((والده مکرمه)) هستم، وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی، 20 آ گهی تسلیت در 20 روزنامه معتبر چاپ می کنند . من ((همسری مهربان و مادری فداکار)) هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند . من((زوجه)) هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه فقط بیست و پنج هزار تومان بدهد . من ((سرپرست خانوار)) هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید. من((خوشگله)) هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهوده می گذرانند. من ((مجید)) هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند. من((ضعیفه)) هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند. من ((بی بی)) هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.
من(( مامی))هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند. من ((مادر)) هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم چون آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم.
من ((زنیکه)) هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود. من ((مامانی)) هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم. من ((ننه)) هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم و نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم... به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.
من ((یک کدبانوی تمام عیار)) هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند. من ((بانو)) هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من درماه اول عروسی ام (( عروسکم ،شیرینم ، عسلم ،ملوسم)) هستم. من (( سلیطه)) هستم، در فریادهای شبانه شوهرم، وقتی دیر به خانه می آید
و چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد. دامادم به من ((وروره جادو)) می گوید. حاج آقا مرا ((والده آقا مصطفی)) صدا می زند. من)) مادر فولادزره)) هستم، وقتی بر سر حق و حقوقم با این و آن در اداره می جنگم. مادرم مرا به خان روستا ((کنیز)) شما معرفی می کند. من در محاوره ی دیرپای این کهن بوم ؛ ((دلیله محتاله، نفس محیله مکاره، مار، ابلیس، شجره مثمره، اثیری، لکاته و...))هستم... اما من با تمام زنانگی هایم یک زن هستم 
می آید ...
گفتم آنکه با دعایی بیاید
خواستی بیایی،
با دعا نیا؛
با دل بیا... با دل
شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشمِ خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه میکنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
بهراحتی کسی از راه ناگهان برسد،...
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوستتَرَش داشته به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
گلایهای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق! هق!... تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه! نفرین نمیکنم... نکند
به او ـ که عاشق او بودهام ـ زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم میآید...
قدرتسامورایی! شب ها در تکیه لخت میشود و میانداری میکند و روزها مردم را لخت میکند و
حسین (ع) هنوز مظلوم است
حسین (ع) هنوز مظلوم است
حسین (ع) هنوز مظلوم است
قادر؛ روزهای تاسوعا و عاشورا قمه میزند و علم میکشد ولی در ماه رمضان سیگار از لبش نمیافتد!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم میآید...
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم میآید...
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم میآید...
رییس شرکت لبنیات «شیر تو شیر» 30 شب شیر صلواتی به خلق خدا میدهد و ۳۳۵ روز
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم میآید...
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم میآید...
هیت امنای مسجد ...علیه السلام! درست وقت اذان ظهر عاشورا اطعام عزاداران را
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم میآید...
کل ارض کربلا (یعنی...چند مسجد و چند تکیه)
حسین (ع) هنوز مظلوم است
او هم میرود
تا سال بعد!
تا یاد بعد

یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: واقعاً عجیب است.
آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی فهمید چه بر سر زندگیاش آمده
- در این کارگاه فولاد خام برایم میآورند و باید از آن شمشیر بسازم. میدانی چطور این کار را میکنم؟
آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری آتش روشن کرد و ادامه داد:
- گاهی فولادی که به دستم می رسد نمیتواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
- میدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو میبرد. ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده، پذیرفتهام و
پشت ميکروفن قرار گرفته و گفت: 30 سال قبل وارد اين شهر شدم .
راستش را بخواهيد، اولين کسي که براي اعتراف وارد کليسا شد، مرا به وحشت انداخت.
به دزدي هايش، باج گيري، رشوه خواري، هوس راني، زنا و
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترين نقطه زمين فرستاده است
در اين لحظه سياستمدار وارد کليسا شده و از او خواستند که پشت ميکروفن قرار گيرد .
نتيجه اخلاقي: وقت شناس باشيد !
يکي از مردها گفت : من پسري دارم که کشيش است.
مرد دوم گفت : من هم پسري دارم که اسقف است
مرد سوم گفت " پسر من کاردينال است و وقتي وارد جايي ميشود
مرد چهارم گفت : پسر من پاپ است و وقتي جايي ميرود او را "قديس بزرگ" خطاب ميکنند!
زن حاضر در جمع نگاهي به مردان کرد و گفت :
زن با صدای ملایم و خوشحالی بسیار : " بله عشقم..."
مرد : "من الان تو رستوران بغل دستیش دارم شام میخورم"

در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش به نام پانته آ که
و حتی هنگامی که توصیف زیبایی زن از حد گذشت و به کورش پیشنهاد کردند
کوروش آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و
می گویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ دستان
آبراداتاس در جنگ مورد اشاره کشته شد و پانته آ بر سر جنازه ی او رفت و شیون آغاز کرد.
هنگامی که خبر به گوش کوروش رسید، بر سر جنازه ها آمد. از این روی اگر در تصویر

| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

